گنج

شمارهٔ ۲۹۸

گهی که جانب آن زلف خم به خم بینیمهرآنچه بر سر ما آید از ستم بینیم
به غم بساز دلا چون قرار ما این بودکه هرچه از طرف او رسد به هم بینیم
چه نسبت است به ابروی تو مهِ نو رانه مردمی ست که او را به چشم کم بینیم
دلم که رفت ز شهر وجود بی دهنتبه بوی تو مگرش باز در عدم بینیم
به پای بوس تو دارد سری خیالی و نیستامید کز تو همه عمر این قدم بینیم