گنج

شمارهٔ ۳۵۲

ای گل از روی تو آموخته خندان روییدهنت آب شکر برده به شیرین گویی
عادت غمزهٔ فتّان تو عاشق کشتنشیوهٔ نرگس جادوی تو مردم جویی
اگر ای اشک بر آن خاک درت آبی هستدم به دم چهره به خون از چه سبب می شویی
طرفه حالی ست که بربوی تو مرغان چمنسر به سر مست و خرابند و تو گل می بویی
گفتمش گر ز لب لعل تو بوسی طلبمبر دهانم نزنی گفت تو خود می جویی
اگرت چیز دگر نیست خیالی غم نیستهمه عمرت شرف این بس که سگ این کویی