شمارهٔ ۱۳۳
تا به کی نقد دلم صرف غم هجران شودای اجل تیغی بزن تا کار من آسان شود
شربت وصلی کرم فرما که این رنجور رابیم آن شد کز فراقت حال دیگر سان شود
ای که طوفان را ندیدی باش تا روز فراقاز سحاب دیده سیل اشک ما باران شود
گوی با گوی دل از چوگان زلف او خبرتا چو من او نیز روزی چند سرگردان شود
تا کی از اهل نظر نقش دهان تنگ تودل برد پیدا و از پیش نظر پنهان شود
ای خیالی سر بنه بر خاک راهش پیش از آنکاین سر سودازده با خاک ره یکسان شود