شمارهٔ ۲۸۱
ما را همین زبانی ست آن نیز در دعایشگر حق این نداند او داند و خدایش
یارب نهال قدّش تا از کدام باغ استکز هر طرف سری شد بر باد در هوایش
گویی مگر به رویش آشفته گشت گیسوورنه چرا پریشان می آید از قفایش
تا که ز ناشکیبی بر روی من دوَد اشکای مردمان بپرسید کز چیست ماجرایش
دل را که غیر عشقش فکری نبود در سربنگر که درد هجران چون می کند ودایش
اشک تو را خیالی این آبرو از آن استگر می شود مشرّف گه گه به خاک پایش