گنج

غزلیات

شمارهٔ ۱بالله که یکی از خود بخودآشمارهٔ ۲نهان در خاک کن ما و توئی راشمارهٔ ۳جوهر قدسی، نهفته رخ در آب و گل چراشمارهٔ ۴هرشب من و دل تا سحر در گوشهٔ ویرانه‌هاشمارهٔ ۵سالها بر کف گرفتم سبحه صد دانه راشمارهٔ ۶محو آن روی پریواریم ماشمارهٔ ۷بربسته دست جور فلک پای اگر مراشمارهٔ ۸ای عشق گرفتی سخت ناگاه دهان ما راشمارهٔ ۹کرد چرخ دورو، دو موی مراشمارهٔ ۱۰روز و شب در حسرت و اندوه تیماری چراشمارهٔ ۱۱دل دیوانه بدر شد سحر از خانه ماشمارهٔ ۱۲فکر و اندیشه بیهوده چراشمارهٔ ۱۳میبرد خیل غم اسیر مراشمارهٔ ۱۴شیخنا تا کی گران‌تر می‌کنی عمامه راشمارهٔ ۱۵بحر اندیشه فرو برده بیک بار مراشمارهٔ ۱۶ای برده دل ما و سپرده دل خود راشمارهٔ ۱۷امشب آن ترک وعده داده مراشمارهٔ ۱۸از عقل، عشق کرده عجب بی خبر مراشمارهٔ ۱۹صافی آبست ز آبگینه هویداشمارهٔ ۲۰چه شده باز چه افتاده مراشمارهٔ ۲۱خیل انده ز جای برد مراشمارهٔ ۲۲یارب بدست ما که داد امشب گریبان تراشمارهٔ ۲۳ایکه کشتی ز انتظار مراشمارهٔ ۲۴خریدستی بهیچ ایخواجه ما راشمارهٔ ۲۵مده بغمزه اجازت دو چشم جادو راشمارهٔ ۲۶چون تُرک جنگجوی من از در، درآیداشمارهٔ ۲۷آنکو سرشت مهر تو اندر سرشت ماشمارهٔ ۲۸پر کن از خم می کدوی مراشمارهٔ ۲۹من خرابم شش جهت آباد باشد یا خرابشمارهٔ ۳۰ایدو زلفت سپاه بی ترتیبشمارهٔ ۳۱چشم تو امشب شده مست از شرابشمارهٔ ۳۲برخیز و در قدح فکن آن جوهر مذابشمارهٔ ۳۳ایکه گوئی شاه خوبانرا وفائی نیست، هستشمارهٔ ۳۴در کوی عشقبازی ننگ است و نام نیستشمارهٔ ۳۵بندگی درکوی عشق از پادشائی خوشتر استشمارهٔ ۳۶نیمه رفت از شب اکنون هیچکس بیدار نیستشمارهٔ ۳۷خوبی بخوش اندامی و سیمین ذقنی نیستشمارهٔ ۳۸بزم عشرت بژاژخائی نیستشمارهٔ ۳۹زردی برگ خزان عکس رخ زرد من استشمارهٔ ۴۰بندگی بر در مردان خدا دین من استشمارهٔ ۴۱این کیست چنین ستاده سرمستشمارهٔ ۴۲در سلسله عشق که بگسیختنی نیستشمارهٔ ۴۳بیا زاهد مزن دم زین خرافاتشمارهٔ ۴۴صوفی امروز مگرمست زجامی دگر استشمارهٔ ۴۵ملک تسلیم و رضا دولت درویشان استشمارهٔ ۴۶در ره عشق نامرادی نیستشمارهٔ ۴۷چهر حق را جلوه اندر کعبه و میخانه نیستشمارهٔ ۴۸ما را بشیخ شهر سوال و جواب نیستشمارهٔ ۴۹در مدرسه علم و عمل آموختنی نیستشمارهٔ ۵۰دوش با یک جام می ساقی خرابم کرده استشمارهٔ ۵۱هر چه پوئی جز ره حق باطل استشمارهٔ ۵۲قسم تو اگر بیش بود کم شدنی نیستشمارهٔ ۵۳بشکست اگر جام سر سنگ سلامتشمارهٔ ۵۴این کیست که او پرده ز رخسار کشیده استشمارهٔ ۵۵ذوق عارف دگر و مشرب عامی دگراستشمارهٔ ۵۶بر لبم گوش نه که بانگ نی استشمارهٔ ۵۷تسبیح تو ایشیخ که صد دانه تمام استشمارهٔ ۵۸از داغ غمت هر که دلش سوختنی نیستشمارهٔ ۵۹اگنون که گذشته ز شب تیره دو پاس استشمارهٔ ۶۰تو را آئینه محتاج حلب نیستشمارهٔ ۶۱شیخ و زاهد دوش اگر منع از شرابم کرده استشمارهٔ ۶۲مطرب امروز مگر نغمه سرائی دگر استشمارهٔ ۶۳ای مغبچه کو ره خراباتشمارهٔ ۶۴از هیچ دری حاجت درویش روا نیستشمارهٔ ۶۵خانه گه تاریک و گاهی روشن استشمارهٔ ۶۶هر سر که بسودای طلب باختنی نیستشمارهٔ ۶۷امروز جمال تو طرح دگر افتاده استشمارهٔ ۶۸یک امشبی که توئی در برابرم سرمستشمارهٔ ۶۹سلیمان را جز این تن اهرمن نیستشمارهٔ ۷۰این خرمن هستی که بجز سوختنی نیستشمارهٔ ۷۱فلک از سینه ما دود آهی استشمارهٔ ۷۲کار ما باز مشکل افتاده استشمارهٔ ۷۳این نفس بداندیش بفرمان شدنی نیستشمارهٔ ۷۴از شیخ بپرسید گر از اهل کتاب استشمارهٔ ۷۵با دوستان ثشسته چه جای ملامت استشمارهٔ ۷۶در میان عاشق و معشوق رازی دیگر استشمارهٔ ۷۷شکسته زلف یکی ترک مست یار منستشمارهٔ ۷۸در حجاب خرقه و دستار، مستی خوشتر استشمارهٔ ۷۹در محفل اغیار همه غنج و دلال استشمارهٔ ۸۰این خانه که پیوسته در او جوش و خروش استشمارهٔ ۸۱دلم در سینه چون ساغر بجوش استشمارهٔ ۸۲ما روی بمیخانه و زاهد بحجاز استشمارهٔ ۸۳آب بودم صحبت آذر گلابم کرده استشمارهٔ ۸۴شه وجود عجب قاصدی فرستاده استشمارهٔ ۸۵دستار تو ای شیخ که صد حلقه فزون استشمارهٔ ۸۶بکیش زاهدان گرمی حرام استشمارهٔ ۸۷زمامم در کف پیری فقیر استشمارهٔ ۸۸من که بی پیمانه مستم حاجت پیمانه نیستشمارهٔ ۸۹چون باده بجام است همه کار بکام استشمارهٔ ۹۰گر خدای سپهر یار من استشمارهٔ ۹۱دل عاشق که نازکتر زجام استشمارهٔ ۹۲دوستان نوبت سپیده دم استشمارهٔ ۹۳ایخواجه شنیدم که لبت کان نبات استشمارهٔ ۹۴شد وقت سحر چشم تو تا چند بخواب استشمارهٔ ۹۵آن جامه بر آن بدن چه زیباستشمارهٔ ۹۶عشق است که اندر دو جهان راه نجات استشمارهٔ ۹۷کس نیست که از لعل تو دشنام شنیده استشمارهٔ ۹۸از زلف سیاهت که همه چین و شکنج استشمارهٔ ۹۹نوبت عشرت است و وقت صبوحشمارهٔ ۱۰۰تو را مسجد مرا میخانه ای شیخشمارهٔ ۱۰۱قدم بگذار و از ما بگذر ای شیخشمارهٔ ۱۰۲روز بحث از رساله دارد شیخشمارهٔ ۱۰۳بکوی میفروشم بار دادندشمارهٔ ۱۰۴شیخ است و حلقه بر در خمار میزندشمارهٔ ۱۰۵بخت اگر یاری کند دلدار دلداری کندشمارهٔ ۱۰۶دو چشم مست تو کز خواب ناز برخیزدشمارهٔ ۱۰۷دیشب مغی از خانه خمار برآمدشمارهٔ ۱۰۸نام مه گل را مه خرداد نهادندشمارهٔ ۱۰۹زاهدی از صومعه بیزار شدشمارهٔ ۱۱۰افسانه بد مستی ما دوش سمر شدشمارهٔ ۱۱۱تا می بکیش زاهد و مفتی حرام شدشمارهٔ ۱۱۲شیخناشب تا سحر مست و خراب از باده بودشمارهٔ ۱۱۳موج زد اشکی و ما را آب بردشمارهٔ ۱۱۴دم زد لبی از شکوه، نیش نام نهادندشمارهٔ ۱۱۵در ازل باده کشان چون گل پیمانه زدندشمارهٔ ۱۱۶شیخنا افتان و خیزان بر در میخانه بودشمارهٔ ۱۱۷گفتم از لعل لبت یک بوسه، گفت آری شودشمارهٔ ۱۱۸ز گیسویت سخن با شانه گفتندشمارهٔ ۱۱۹ترک من سبزه گرد لب داردشمارهٔ ۱۲۰کاووس کیانی که کی‌اش نام نهادندشمارهٔ ۱۲۱کارم از عشق بسی مشکل و دشوار بودشمارهٔ ۱۲۲رفته سه سال تا مه خردادشمارهٔ ۱۲۳شیخ و زاهد را خمیر از سبحه صد دانه بودشمارهٔ ۱۲۴پسته گر چون لعل جانبخش تو خندانی کندشمارهٔ ۱۲۵گفتمش هندوی زلفت، گفت طراری کندشمارهٔ ۱۲۶من در این صحرا نهادم پا که نخجیرم کنندشمارهٔ ۱۲۷چه بازی دوش در میخانه کردندشمارهٔ ۱۲۸دمبدم عمر میرود بر بادشمارهٔ ۱۲۹دست ساقی دوش در محفل درخت طور بودشمارهٔ ۱۳۰یاد آنروزیکه کس را ره در این محضر نبودشمارهٔ ۱۳۱هر کسی در جهان غمی داردشمارهٔ ۱۳۲ابر اندک ترشحی داردشمارهٔ ۱۳۳گاهی سخن از عشق بگوئید بگوئیدشمارهٔ ۱۳۴تا چند از این خاک بمیرید و بزائیدشمارهٔ ۱۳۵شیخنا خیزو برون آی ز خود گامی چندشمارهٔ ۱۳۶ساقی سخن ز مشعله طور می کندشمارهٔ ۱۳۷خوشا دردی که درمانی نداردشمارهٔ ۱۳۸شب دوشین که روز فرهی بودشمارهٔ ۱۳۹مهرش از دل مگو بدر نرودشمارهٔ ۱۴۰قاصد آمد سحرگه از بغدادشمارهٔ ۱۴۱می زدن در بزم نادانان ز نادانی بودشمارهٔ ۱۴۲شیخ و زاهد گر مرا مردود و کافر گفته‌اندشمارهٔ ۱۴۳معاشران قدح نوش اگر صواب کنندشمارهٔ ۱۴۴نیست جز عشق را رکوع و سجودشمارهٔ ۱۴۵ایخوش آنروزیکه شمعی بود و پروانه نبودشمارهٔ ۱۴۶هیچ می گوئی مرا دلداده ای دیوانه بودشمارهٔ ۱۴۷این پایه که عقل و هنرش نام نهادندشمارهٔ ۱۴۸حق بمن بنده چشم روشن دادشمارهٔ ۱۴۹این سنگ جز به لطف تو گوهر نمی‌شودشمارهٔ ۱۵۰خوشا کاین خانه را ویرانه سازندشمارهٔ ۱۵۱پیر مغان گناه مرا گر ثواب کردشمارهٔ ۱۵۲کفر زلف تو عرض ایمان کردشمارهٔ ۱۵۳صبح است و صبوح است بیائید بیائیدشمارهٔ ۱۵۴میزند روز و شب جرس فریادشمارهٔ ۱۵۵بیا که طره تو میل شور و شر داردشمارهٔ ۱۵۶بنده گر سر بر آستان باشدشمارهٔ ۱۵۷هردم بشارت‌های دل از هاتف جان می‌رسدشمارهٔ ۱۵۸آزار تو ایدوست دل آزار نباشدشمارهٔ ۱۵۹حلقه بر هر در زدم دیدم در میخانه بودشمارهٔ ۱۶۰شاهدی مستانه آمد زاهدی مستور شدشمارهٔ ۱۶۱ترکیم سحرگاهان، در بستر خواب آمدشمارهٔ ۱۶۲ساقی امشب گوئیا زردشت پیغمبر بودشمارهٔ ۱۶۳هردم بشارت‌های جان، از هاتف دل می‌رسدشمارهٔ ۱۶۴عمر برآمد مرا به نیمه هفتادشمارهٔ ۱۶۵بنقد حال شدم خاک هر چه بادا بادشمارهٔ ۱۶۶ترکم امشب بسرا بیخود و مدهوش آمدشمارهٔ ۱۶۷هر که امروز فکر فردا کردشمارهٔ ۱۶۸خوشا شراب و جوانی و می ببانگ سرودشمارهٔ ۱۶۹بنویس نامه گر رقم قتل ما بودشمارهٔ ۱۷۰مثال مومن از مزمار گفتندشمارهٔ ۱۷۱باغ را نوبت نشور آمدشمارهٔ ۱۷۲تیره شد گیتی و هنگام طرب باز آمدشمارهٔ ۱۷۳آمد مه خورداد که در غم نتوان بودشمارهٔ ۱۷۴حرف ما با تو شب دوش چه بودشمارهٔ ۱۷۵دوش ترک مست ما با طره آشفته بودشمارهٔ ۱۷۶کفر زلف تو دگر باره مسلمانم کردشمارهٔ ۱۷۷چشم مست تو مگر باز چه در سر داردشمارهٔ ۱۷۸لطف تو سنگ را بنظر گوهر آوردشمارهٔ ۱۷۹این همه آشوب و غوغا بر سر کوی تو چندشمارهٔ ۱۸۰نگینی گر بدست جم نباشدشمارهٔ ۱۸۱باده نوشان بیخود از جام تواندشمارهٔ ۱۸۲بهار شد که جهان خرمی ز سر گیردشمارهٔ ۱۸۳عشق آمد و یکباره ز خود بی خبرش کردشمارهٔ ۱۸۴میرود نیسان و میآید ایارشمارهٔ ۱۸۵نبیند روی لیلی کس در این دارشمارهٔ ۱۸۶بر چهره تو طره پیراسته خوشترشمارهٔ ۱۸۷الا تا کی حدیث از عمر و عمارشمارهٔ ۱۸۸ای گشته یک امروز تو از محفل ما دورشمارهٔ ۱۸۹در دشت مرو بصید نخجیرشمارهٔ ۱۹۰چه خوش است آنکه شبی از سر شب تا بسحرشمارهٔ ۱۹۱بر خیز که خاست باد شبگیرشمارهٔ ۱۹۲خواجه در آرزوی عمر درازشمارهٔ ۱۹۳شوریست عجب در سر شوریده سران بازشمارهٔ ۱۹۴بر وی درازتر شود این آرزو و آزشمارهٔ ۱۹۵زان طره در هم دل آویزشمارهٔ ۱۹۶گوهر خود را هویدا کن کمال این است و بسشمارهٔ ۱۹۷خروس صبح زد سبوح و قدوسشمارهٔ ۱۹۸نوبتی صبح فرو کوفت کوسشمارهٔ ۱۹۹نه درد جوی و نه اندر هوای درمان باششمارهٔ ۲۰۰گفته بودی کز پریشانی شدم چون موی خویششمارهٔ ۲۰۱حلقه در گوش چو دف چنگ صفت سر در پیششمارهٔ ۲۰۲دل نبندی بچرخ و دورانششمارهٔ ۲۰۳بدستم افتد اگر باز زلف پر شکنششمارهٔ ۲۰۴ای آفت جان و فتنه هوششمارهٔ ۲۰۵تو خواجه‌ای و منت چون غلامِ حلقه‌به‌گوششمارهٔ ۲۰۶هر چه آید ز رنج و راحت پیششمارهٔ ۲۰۷گر دماغت تر نشد ای شیخ شهر از جام عشقشمارهٔ ۲۰۸چون گریزد شیخ شهر از نام عشقشمارهٔ ۲۰۹نزند دم فلک بجز دم عشقشمارهٔ ۲۱۰باز رسید از یمن، نفخه زحمن عشقشمارهٔ ۲۱۱نیمه از خاک و نیمه از افلاکشمارهٔ ۲۱۲رفت از عمرم ای پسر چل سالشمارهٔ ۲۱۳چند از این ترهات بیحاصلشمارهٔ ۲۱۴هر روز به دیدار تو آیم ز در دلشمارهٔ ۲۱۵هر چه در قرآن خدا فرموده از خمرو عسلشمارهٔ ۲۱۶شکرلله که شدی باخبر از عالم دلشمارهٔ ۲۱۷این خواجه گر رهد ز غم و حسرت اجلشمارهٔ ۲۱۸گرد لعل دلفریبت کرده منزل تیره خالشمارهٔ ۲۱۹میرود اندیشه عشق تو چون جان در تنمشمارهٔ ۲۲۰هان و هان ای بهار فضل و کمالشمارهٔ ۲۲۱امشب بدر پیر مغان ولوله داریمشمارهٔ ۲۲۲چنان دیوانه و بیهوش و مستمشمارهٔ ۲۲۳بخاطر از کسی باری ندارمشمارهٔ ۲۲۴افتد که شبی از کف تو جام ستانیمشمارهٔ ۲۲۵ما بپای خم می سر بشکنیمشمارهٔ ۲۲۶مستانه باز تا در میخانه میرومشمارهٔ ۲۲۷تا بکی همراهی این عقل سرگردان کنمشمارهٔ ۲۲۸نیمه هشیاریم و یک نیم دگر مستانه‌ایمشمارهٔ ۲۲۹خداوندا عجب شوریده رائیمشمارهٔ ۲۳۰بجرم آنکه تو خون کرده ای دل ما راشمارهٔ ۲۳۱بنده ام بنده ولی بیخردمشمارهٔ ۲۳۲در این خرمن گدائی خوشه چینمشمارهٔ ۲۳۳دوش دو بهره نرفته ز شبمشمارهٔ ۲۳۴ما بیخودان مست که رند و قلندریمشمارهٔ ۲۳۵ - درباره منزل خود در رود کنگدر رود کنگ دره تنگی گرفته‌ایمشمارهٔ ۲۳۶ای خواجه با تو من سخنی مختصر کنمشمارهٔ ۲۳۷گر تو می در خواب خوردی، ما به بیداری زنیمشمارهٔ ۲۳۸زر چه باشد که نثار کف پای تو کنمشمارهٔ ۲۳۹بتقریبی ز ما گاهی ببر نامشمارهٔ ۲۴۰یک بوسه زلعل لب دلجوی تو خواهمشمارهٔ ۲۴۱ما راز نهانیم که در قلب جهانیمشمارهٔ ۲۴۲از قول دوست ما بیکی مرحبا خوشیمشمارهٔ ۲۴۳چون شود سردی فزون کار می و ساغر کنمشمارهٔ ۲۴۴بتی شیرین لب اما ترشروی و تند خو دارمشمارهٔ ۲۴۵باده پیش آر که ما گوش بغوغا ندهیمشمارهٔ ۲۴۶با سبوی میفروشان دست بیعت داده ایمشمارهٔ ۲۴۷ما قدح جز زکف شاهد صادق نزنیمشمارهٔ ۲۴۸گر میخری شکسته تو خود ما شکسته ایمشمارهٔ ۲۴۹من بجز کار می و ساقی و ساغر نکنمشمارهٔ ۲۵۰بار دیگر یارجویان بر در دیار آمدیمشمارهٔ ۲۵۱ما بدین درگه بامید گدائی آمدیمشمارهٔ ۲۵۲بیا که روی سوی کوی میفروش کنیمشمارهٔ ۲۵۳بیا یکدم بگرد دل بر آئیمشمارهٔ ۲۵۴از باده دوش سخت مخمورمشمارهٔ ۲۵۵دیشب بیاد چشم تو بیدار بوده ایمشمارهٔ ۲۵۶ز آبادی به ویرانی رسیدیمشمارهٔ ۲۵۷بر آن سرم که به کوی مغان سرای کنمشمارهٔ ۲۵۸بر در میخانه امشب بزم نو آئین کنمشمارهٔ ۲۵۹روزی فتد آخر که من این دام ببرمشمارهٔ ۲۶۰من بشیشه درون پری دارمشمارهٔ ۲۶۱ما فرو مانده در این ره به نخستین قدمیمشمارهٔ ۲۶۲با خراباتیان رهی دارمشمارهٔ ۲۶۳دلی از نازکی چون شیشه دارمشمارهٔ ۲۶۴بگشای در خانه که نره گدائیمشمارهٔ ۲۶۵خیز تا رخت از این کوی بیکسوی کنیمشمارهٔ ۲۶۶من صراحی بزیر کش دارمشمارهٔ ۲۶۷خیز ای همدم که یکدم ناله و زاری کنیمشمارهٔ ۲۶۸من پرستار روی و موی توامشمارهٔ ۲۶۹باز از دل شیدائی، شوریده سری دارمشمارهٔ ۲۷۰ما فاطمیان سید عالی نسبستیمشمارهٔ ۲۷۱رفتی و رخ خوب تو را سیر ندیدیمشمارهٔ ۲۷۲در کوی دوست با غم و باشیون آمدیمشمارهٔ ۲۷۳خیال جنت الماوی نداریمشمارهٔ ۲۷۴اگر بگسستی از ما، غم نداریمشمارهٔ ۲۷۵یک نیمه دل را به جمال تو سپردیمشمارهٔ ۲۷۶خیز ای بت شنگول و بده باده که مستیمشمارهٔ ۲۷۷ای بار خدا ره بسوی خویش نمایمشمارهٔ ۲۷۸ز لعل دلکشت ای یارجانی مطلبی دارمشمارهٔ ۲۷۹شبی که تنگ لبت را چو جان ببر گیرمشمارهٔ ۲۸۰ایکاش که چون موی ابر روی تو افتمشمارهٔ ۲۸۱با سر زلف پریش تو کشاکش دارمشمارهٔ ۲۸۲ما چرا سخت در این حلقه گرفتار شدیمشمارهٔ ۲۸۳دیوانه‌ام دیوانه‌امشمارهٔ ۲۸۴ما بسی مرحله دور و دراز آمده ایمشمارهٔ ۲۸۵تشویش بدو زشت و کم و بیش نداریمشمارهٔ ۲۸۶برخیز که گرد دل درویش برآئیمشمارهٔ ۲۸۷خیز که تا بر در دل ره کنیمشمارهٔ ۲۸۸سبحه را دیشب بشیخ شهر بردم ارمغانشمارهٔ ۲۸۹نز خدایم میتوان بگریختنشمارهٔ ۲۹۰گر نیستی از عاشقان از عاشقی افسانه کنشمارهٔ ۲۹۱بنده را سر بر آستان بودنشمارهٔ ۲۹۲جان و تن را به عشق سودا کنشمارهٔ ۲۹۳ترکانه سحر تاخته آمد بسر منشمارهٔ ۲۹۴وقت سحر آمد ، هله ترتیبِ سحر کن،شمارهٔ ۲۹۵شب آمد جام می را مرحبا کنشمارهٔ ۲۹۶خاتم از دست اهرمن بستانشمارهٔ ۲۹۷در دل ویران خیال رای تو مهمانشمارهٔ ۲۹۸روز و شب بیهده با اختر خود جنگ مکنشمارهٔ ۲۹۹خدای جهان در جهان جهانشمارهٔ ۳۰۰عیب دانشور بود با ناکسان صهبا زدنشمارهٔ ۳۰۱رخ است آن یا چمن یا باغ نسرینشمارهٔ ۳۰۲آن لعل لب و دهان خندانشمارهٔ ۳۰۳بچنگ دیو اسیرم بدست غول زبونشمارهٔ ۳۰۴روز ابر و ترشح بارانشمارهٔ ۳۰۵نمیدانم چه کردی با دل منشمارهٔ ۳۰۶ای دشمن جان من و ای خیره تن منشمارهٔ ۳۰۷عید شد باده مغانه بزنشمارهٔ ۳۰۸کس را مسنج جز بترازوی خویشتنشمارهٔ ۳۰۹چندانکه زیم با دل آسوده زیم منشمارهٔ ۳۱۰نکرده ای ببر ای سرو جامه گلگونشمارهٔ ۳۱۱در کفت دارم، دلی خارش بکن رارش بکنشمارهٔ ۳۱۲امروز امیر در میخانه تویی توشمارهٔ ۳۱۳می نخوردی سخن از باده و از جام بگوشمارهٔ ۳۱۴سر تا بقدم ترک منا، جان و دلی توشمارهٔ ۳۱۵مبر در پیش زاهد نام بادهشمارهٔ ۳۱۶آن مست ببین بی خبر از خویش فتادهشمارهٔ ۳۱۷ندارم توشه ای از بهر این رهشمارهٔ ۳۱۸چهره را رنگی بده آبی بدهشمارهٔ ۳۱۹من بدین کهنه دلق و کهنه کلاهشمارهٔ ۳۲۰ای شیخ جز این خرقه و دستار چه داریشمارهٔ ۳۲۱زلفکا چند حیله ساز کنیشمارهٔ ۳۲۲تن همه زشتی و بدی یارجلاخذبیدیشمارهٔ ۳۲۳شیخنا بگذر از توئی و منیشمارهٔ ۳۲۴این طره پر چین که شکن در شکن استیشمارهٔ ۳۲۵هر جا سخن از شکر و قند و عسل استیشمارهٔ ۳۲۶ای خواجه شنیدستم زین کوچه رهی داریشمارهٔ ۳۲۷سخن بگوی که شیرین لب و شکردهنیشمارهٔ ۳۲۸قربان مقدمت که ببزم من آمدیشمارهٔ ۳۲۹گر تلخ کنی و گر ترش رویشمارهٔ ۳۳۰با رقیبان سر سفر داریشمارهٔ ۳۳۱چون شود با ما اگر رسم ستم کمتر کنیشمارهٔ ۳۳۲شنیدستم که با یاری نهانیشمارهٔ ۳۳۳از فکرت و اندیشه در آزار چرائیشمارهٔ ۳۳۴ترک من نیمه شب از در با چراغ آید همیشمارهٔ ۳۳۵ترک بدخوی جفا جوی بلا بالا توئیشمارهٔ ۳۳۶چرا میل دل آزاری نداریشمارهٔ ۳۳۷اگر یک جرعه می در شیشه داریشمارهٔ ۳۳۸رفتم بدر پیر خرابات تو بودیشمارهٔ ۳۳۹هر که را در ره طلب بینیشمارهٔ ۳۴۰بده ایساقی بزم آنقدح هوش زدایشمارهٔ ۳۴۱آشکارا، روز طعن و لعن زندان میکنیشمارهٔ ۳۴۲امروز مرا جام ز باده تهی استیشمارهٔ ۳۴۳تو از عالم جز این یکدم نداریشمارهٔ ۳۴۴رهم در بزم جان و دل تو دادیشمارهٔ ۳۴۵شنیده ام که تو ای خواجه کیمیا داریشمارهٔ ۳۴۶ای تیره تن ما که بجان دشمن مائیشمارهٔ ۳۴۷یک امشبی که تو آسوده در کنار منیشمارهٔ ۳۴۸خواهی از حرف بد اندیش سلامت باشیشمارهٔ ۳۴۹امشب که منم با تو در اینخانه خالیشمارهٔ ۳۵۰به جان دشمن به غیر تن نداریشمارهٔ ۳۵۱تا چند کند دست تو با زلف تو بازیشمارهٔ ۳۵۲رفته از ما و تو منی و توئیشمارهٔ ۳۵۳هی خویش بیارای و خر خویش بیارایشمارهٔ ۳۵۴تو با لب نمکین از چه قند گفتاریشمارهٔ ۳۵۵در ده قدح باده که با زخم فراقیشمارهٔ ۳۵۶چه خوش بود که شبی در کنار من خسبیشمارهٔ ۳۵۷تا لاله صفت جانا گلگونه قبا کردی