گنج

شمارهٔ ۳۳

۸ بیت
ایکه گوئی شاه خوبانرا وفائی نیست، هستویکه گوئی درد هجران را دوائی نیست، هست
ایکه گوئی خضر و اسکندر همه افسانه بوددر جهان سرچشمه آب بقائی نیست، هست
اینهمه رخشنده گوهر از کجا گردد پدیددر جهان گوئی اگر بحر صفائی نیست، هست
بس گهر شد سنگ و زر شد خاک و تن شد جان پاکشمس معنی را مگو نور و ضیائی نیست، هست
بس فقیر آمد توانگر بس گدا شد پادشاهشاه جانها رامگو جودو عطائی نیست، هست
دوش در گوش دلم گفتا سروش ای دل مگوشاه را چشم عنایت با گدائی نیست، هست
گر تو زر صافی بیغش ندیدی در جهاناز ره باطل چه گوئی کیمیائی نیست، هست
این شهیدان را که اندر زیر تیغش بسملنداز لب لعلش مفرما خون بهائی نیست، هست