شمارهٔ ۸۵
دستار تو ای شیخ که صد حلقه فزون استاندر خم هر حلقه دو صد دام و فسون است
از ملک سلیمانی و از دانش آصفدعوی چه کند خواجه بادبو زبون است
از همت مردان مگرش سلسله بندیمبر پای که این دیدو درون سخت حرون است
هر زاده آدم که شود سخره این دیونامردم و دور از خرد و سفله و دون است
بیرون بود از مردمی و مردی و رادیهر کس که درونش بمثل غیر برون است
ای خواجه در این خانه تو را چار شریکندغالب شود آنکس که از این چار فزون است
دیو است و ملک نیز سباعند و بهائمنام و لقب خویش بدان خواجه چون است