شمارهٔ ۴۷
چهر حق را جلوه اندر کعبه و میخانه نیستگر بود جز در دلی آشفته و دیوانه نیست
ورد صبح و شام زاهد را اثر نبود اگرهست تاثیری بجز در ناله مستانه نیست
بر در شاهان چه پوئی؟ از گدایان جو مرادگنج از آبادی چه جوئی؟ جز که در ویرانه نیست
قاف عنقا را همه افسانه و هم و خیالچند گوئی؟ گفته دانشوران افسانه نیست
یاوه پوئی تابکی از بهر راحت در جهانراحتی گر هست جز در ساحت میخانه نیست
درد اگر داری برو گام از پی مردان بزنتوشه این ره بجز یک همت مردانه نیست