شمارهٔ ۴۸
ما را بشیخ شهر سوال و جواب نیستزیرا که در میانه حساب و کتاب نیست
تو میروی بمسجد و من سوی میفروشای نور دیده جای عتاب و خطاب نیست
گوئی که حق عذاب کند گر خوری شرابعذب است اگر عذاب کند حق، عذاب نیست
من سالها بمسجد و میخانه بوده امجز در سرای پیر مغان، فتح باب نیست
تا چند بیم میدهی از دوزخ و عقابافزون ز صحبت تو بدوزخ عقاب نیست
آن مژده ای که عقده ای از دل گشایدتجز بانگ چنگ و نغمه ساز و رباب نیست
از ما و شیخ فصل خصومت کجا شودزیرا که گوش شیخ بفصل الخطاب نیست
من دفتر و و کتاب بسی درس گفته اماین علم، علم دفتر و بحث و کتاب نیست
از ما حساب کار چه جوئی، تو شیخ شهر!امروز اگر بزعم تو روز حساب نیست
درویشرا نصیبه بجز نیستی کجاست؟از ما مجو زکوه که ما را نصاب نیست
ننهاده شه بملک خرابات باج و خرجآری خراج در خور شهر خراب نیست