گنج

شمارهٔ ۲۱۹

۸ بیت
میرود اندیشه عشق تو چون جان در تنمای عجب ای جان جان یا من توئی یا تو منم
روزنی افتاده از بام تو اندر کاخ منمینمائی گاهگاهی مهر چهر از روزنم
چون فروبندی شود تاریک روزم همچو شبچون گشائی تیره شب گردد چو روز روشنم
ای سحاب رحمت آبی ده بکشت مزرعمیا بسوز از شعله برقی گیاه و خرمنم
دشمنی دور از تو دارد با همه نزدیکیمیا توئی یا من که بیرون نیست زین دو دشنم
نی ز روی خوب تو هرگز نیاید دشمنیدشمن من نیست جز من، دشمن من خود منم
یا چو دیوان بند نه، یا چون ملایک بال دهای سلیمان چاره ای فرما، که من اهریمنم
سخت تر شد زاهنم دل چون توئی داود وقتنرم تر از موم کن با دست قدرت آهنم