شمارهٔ ۲۳
ایکه کشتی ز انتظار مراآمدی وقت احتضار مرا
توگلی، گل ز خار ناچار استگرد خود گیرهم چو خار مرا
اختیاری به کار خویشم بودبرد عشقت ز اختیار مرا
تا تو کردی کنار، موج سرشکشد چو دریاری بی کنار مرا
بوسه ای خون بهام بخش از لبکه دو چشم تو کشت زار مرا
تو چو من صد شکار خواهی کردنشود چون توئی شکار مرا