شمارهٔ ۷۰
این خرمن هستی که بجز سوختنی نیستاز شعله او آتشی افروختنی نیست
یک موج حباب است دو عالم که حجاب استچون وهم و سراب است بجز سوختنی نیست
این پرده که ار شیشه بود روی پری راچون پاره شود بار دگر دوختنی نیست
هر نکته که آموختی از سینه فرو شوییک نقطه بود علم که آموختنی نیست
خاکی است که روشن شده از تاب مه و مهرای تیره دلان سیم و زر اندوختنی نیست
ما بر سر بازار نهادیم دل خویشلیک این چه متاعی است که بفروختنی نیست
بیروح حقیقت دل افسرده حبیباچون سایه شمع است که افروختنی نیست