شمارهٔ ۷۱
فلک از سینه ما دود آهی استزمین داغ جبین روسیاهی است
چنین گفتند دانایان کزین سویبدان سوی فلک پوشیده راهی است
بدعوی نیستی را نام هستینهادن از غلط، سخت اشتباهی است
سیه رو گردد از تاب تجلیزر و سیم دغل، گر مهر و ماهی است
نخواهد برد جان زین برق سوزاندر این گلشن اگر برگ گیاهی است
بخاک افتد چو مهر از تارک چرخاگر بر تارکی زرین کلاهی است
خداوندی که گردون را کشد پوستز تن، الحق توانا پادشاهی است
نه پنداری گزاف اینرا که قرآنبدین اسرار روشن تر گواهی است
رهی گر بنده را باشد سوی حقشکسته ناله و افسرده آهی است