شمارهٔ ۶۹
سلیمان را جز این تن اهرمن نیستکه جان را دشمن جانی، چو تن نیست
بود زندان جان، خاکی تن ماکه زندان مور را غیر از لگن نیست
بگیر از خویشتن خود را که در عشقحجاب خویشتن جز خویشتن نیست
بکن این گور و بردار این کفن راکه این مرده سزای این کفن نیست
نهان در خاک کن ما و منی راکه دزد راه حق جز ما و من نیست
بشو اندیشه ها را از دل خویشکه این دل ها بجز بیت الحزن نیست
سخن افسرده چو جسمیست بیروحاگر روح خدائی در سخن نیست
دهن بر خاک نه زیرا که جز خاکرفو از بهر چاک این دهن نیست
توئی را با منی بر خاک ره ریزکه ما را جز تو و من، اهرمن نیست