گنج

شمارهٔ ۶۸

۶ بیت
یک امشبی که توئی در برابرم سرمستگمان مبر که خبر از وجود خویشم هست
نشسته ای تو، من و شمع ایستاده بپایتو مست باده و من مست چشم باده پرست
قسم بجان تو کز جان و از جهان برخاستهر آنکه یک نفس از روی عیش با تو نشست
نهاد دل بتو و از همه جهان برداشتگشاد در بتو و بر رخ دو عالم بست
بخواب نیز نمی آید این خیال که تونشسته باشی و من ایستاده جام بدست
گذشت کار حبیب این زمان چه میخواهیفتاد ماهی در آب و رفت تیر از شست