شمارهٔ ۳۳۴
ترک من نیمه شب از در با چراغ آید همیتا بجوید بزم ما را در سراغ آید همی
صبحدم تا نیمه شب اندر پی کار خود استچون شود نیمه شبش وقت فراغ، آید همی
می زده چشم و شکسته زلف و مخمور و خرابسر زده در بزم یاران، با ایاغ آید همی
بر فروزد چهره اش چون گل ز تاب می چنانکبزم ما از روی او چون صحن باغ آید همی
روی او چون لاله گردد بزم ما چون لاله زارلاله دیدستی که او بی هیچ داغ آید همی
افتد از یکسو به دیگر سو زمستی هر طرفوقت بشکن بشکن و شوخی و لاغ آیدهمی
شب ز مستی تا سحر خسبد ز عالم بیخبرصبحدم از جام دیگر، تر دماغ آید همی
با دو چشم نیم مست افتان و خیزان در خماردست یاران گیردوزی دشت و راغ آید همی