گنج

شمارهٔ ۱۹

۱۱ بیت
صافی آبست ز آبگینه هویدایا رخ خوب تو شد در آینه پیدا
چو نان سنگی کز آب صاف نمودارسنگ دلت از صفای سینه هویدا
خیز و در حجره را بمردم در بندپس بنشین، لعل در تکلم بگشا
لیک در حجره را چه فایده بستنکز لب بام آمدند بهر تماشا
گو همه عالم نظر کنند و به بینندما و تو با هم نشسته یکه و تنها
سفره بیغما برند و خانه بتاراجخانه خدا در کند چه بر همه کس وا
بر سر بازار مشتری نکند راهراه مگس چون فتد بدکه حلوا
تنک کمر را برای تفرقه بر بندتنک شکر را ز بر تجربه بگشا
تا نگشائی دهان میان بنبندیکس نکند در میانه حل معما
دعوت بی مدعی و خانه خالیمنزل بی ابتدال و نزل مهنا
محفل بی انتظار و مجلس بی غیرنعمت بی منتها و سفره یغما