گنج

شمارهٔ ۲۳۲

۱۱ بیت
در این خرمن گدائی خوشه چینمگدایان دگر دائم بکینم
فزون رفت از شب و روزم چهل سالکه پا بند اندر این شک و یقینم
بدین درگه ز پستی وز بلندیندانم کاسمانم یا زمینم
نمیدانم ز نور یا ظلاممنمیدانم زکفرم یا ز دینم
بدان سویم که میل خواجه باشدنمیدانم در آنم یا در اینم
وطن بنموده خوکی در سرایمهجوم آورده شیری بر عرینم
ستاده دیوی اندر آستانمفتاده ماری اندر آستینم
نمیدانم سلیمان یا هریمنشد از از روز ازل نقش نگینم
ز آدم زاده ام، مانند آدمهمیشه در فغان و در حنینم
بغیر از ربنا انا ظلمنانباشد نغمه قلب حزینم
یکی روباه حیلت گر ز جادوفتاده روز و شب در پوستینم