گنج

شمارهٔ ۱۸۳

۴ بیت
عشق آمد و یکباره ز خود بی خبرش کرداز زلف پریشان خود آشفته ترش کرد
عشق آمد و درخاطر او رنگ وفا ریختاز حال دل غمزدگان باخبرش کرد
آن زلف که یک موی نبودش بخطا کارعشق آمد و برهم زد و زیر و زبرش کرد
زد چنگ بدان طره موزون منظمصد حلقه و صد سلسله بر یگدگرش کرد