گنج

شمارهٔ ۱۲۵

۸ بیت
گفتمش هندوی زلفت، گفت طراری کندگفتمش جادوی چشمت گفت عیاری کند
گفتمش لعل تو خواهد کرد کام دل روا؟باز گفت آری کند لیکن بدشواری کند
گفتمش بیمار عشقت را چو جان آمد بلبگفت لعل جانفزای من پرستاری کند
گفتمش هندوی سرمستت بود دائم خرابگفت مخمور است و گاهی نیز خماری کند
گفتم آن طوق معنبر چیست بر گردن ترا؟گفت تسبیح است و گاهی نیز زناری کند
گفتم آن ترک قدح نوشت بود پیوسته مستگفت در مستی نگاهش کار هشیاری کند
گفتمش آخر کند درد دل ما را دوالعل خندانش تبسم کرد و گفت آری کند
گفتم آن شیخ مزور در چه تدبیر است، گفتگاه صید خانگی گه صید بازاری کند