شمارهٔ ۱۲۶
من در این صحرا نهادم پا که نخجیرم کننددر خم زلف بتی گردن بزنجیرم کنند
سخت ویرانه شدم، از خویش بیگانه شدماز کرم هنگام آن آمد که تعمیرم کنند
من که لوح سادهام هر نقش را آمادهامدست نقاشان قدرت تا چه تصویرم کنند
آیه حقم ولی نایل برحمت یا عذابخود ندانم تا که دانایان چه تفسیرم کنند
من نحاس تیره و قلب و سیاه خیرهامکیمیا کاران مگر تبدیل و تغییرم کنند
خاک گشتم خاک و دارم چشم از اهل نظرکز نگاه لطف و رحمت باز اکسیرم کنند
گر ز من خشنود باشد خاطر پیر مغاننیست باکی شیخ و زاهد هر چه تکفیرم کنند