شمارهٔ ۲۲۸
نیمه هشیاریم و یک نیم دگر مستانهایملطفی ای ساقی که ما محتاج یک پیمانهایم
بیم رسوایی مده ای شیخ ما را بعد از اینسالها شد ما به رندی در جهان افسانهایم
عقل اگر با ما بود از عهد دیرین آشنابگذر از ما گو که نیز از خویشتن بیگانهایم
هر کجا زلف بتی، در تار او بند و شکنهر کجا شمع رخی، بر گرد او پروانهایم
لب به لعل گلرخان بنهاده همچون ساغریمچنگ در زلف بتان افکنده همچون شانهایم
شیخ بیدین را بگو تکفیر ما نبود سزاکفر و ایمان در خور عقل است و ما دیوانهایم
سیلِ اَندُه را بگو آبادیِ ما را مدهبیم ویرانی، که از روز ازل ویرانهایم