گنج

شمارهٔ ۲۲۷

۸ بیت
تا بکی همراهی این عقل سرگردان کنمعقل را امشب بپای خم می قربان کنم
من که خط پادشاهی دارم از سلطان عشقبر سر سلطان عقل و خیل او فرمان کنم
مشکل افتاده است کارم سخت از دست خردبشکنم دست خرد و این کار را آسان کنم
این زمین شوره را از بیخ و از بن بر کنمبار دیگر بوستان لاله و ریحان کنم
گر بر این دشمن ظفر جستم بعون کردگارتا ابد از عیش پاکوبان و دست افشان کنم
دست من گر بست و در زنجیر و زندانم فکندمن بدندان چاره زنجیر این زندان کنم
داده ام پیمان بدان پیمانه پیمایان که بازعقل را گریان نمایم عشق را خندان کنم
بی سرو سامان شدم ای عشق فرصت ده مرافرصتی، تا من ز نو فکر سر و سامان کنم