گنج

شمارهٔ ۱۷۹

۸ بیت
این همه آشوب و غوغا بر سر کوی تو چندکشته ها بر روی هم در حسرت روی تو چند
خانه ها ویرانه در سودای عشقت تا بکیعقلها دیوانه در زنجیر گیسوی تو چند
خانه چندین مسلمان شد خراب از جور توای ستمگر کافری در زلف هندوی تو چند
ای بسا سر از غم روی تو شد در پای دلفتنه جوئی در جهان از چشم جادوی تو چند
این گره بگشا ز ابرو، در خم گیسو فکنتاب زلف پرشکن بر طاق ابروی تو چند
جمع دلها از پریشانی بروی یکدگرچون شکنج افتاده در هر حلقه موی تو چند
ای شکار افکن به خون غلتیده بسمل صد هزارناتوان و نیمه جان از دست بازوی تو چند
با تهی دستان بیدل در هوای سیم و زرسر گرانیها ز شاهین ترازوی تو چند