شمارهٔ ۱۷۸
لطف تو سنگ را بنظر گوهر آوردمهر تو خاک را بتجلی زر آورد
صد کاروان ز جود تو در هر نفس روانآنصد چو بر گذشت، صد دیگر آورد
هر شب مرا بدفع حوادث بخوابگاهعون تو صد حصار و دو صد لشگر آورد
خورشید را که رفته ز خاور بباختراز باختر دوباره سوی خاور آورد