شمارهٔ ۱۷۷
چشم مست تو مگر باز چه در سر داردترک سرمست چرا دست بخنجر دارد
باز باد سحر آشفته سخن میگویدخبری گوئی از آن جعد معنبر دارد
نکشد منت دور فلک مینا رنگهر که یکجرعه می ناب بساغر دارد
ما نظر بر لب جام می ناب و زاهدچشم امید بسر چشمه کوثر دارد
راستی را خم زلف تو عجب زناری استکه بهر تار دو صد سلسله کافر دارد
بر در پیر مغان باز رخ آورده حبیبارمغانرا لب خشک و مژه تر دارد