شمارهٔ ۱۷۶
کفر زلف تو دگر باره مسلمانم کردکافری راهنمائی سوی ایمانم کرد
گبرکی بودم بهروز لقب، نور رسولتافت از روزن دل حضرت سلمانم کرد
مکن انکار که از همت مردان چه عجبمور بودم نفس پیر، سلیمانم کرد
خضر وقت آمد و از لطف بیکباره خلاصناگه از پیروی غول بیابانم کرد
مرده ای بودم پوسیده تن اندر بکفننفحه عیسوی آمد همه تن جانم کرد
آدمی نیستم ار شاکر نعمت نبومدیو بودم، کرم و لطف تو انسانم کرد
زرد بودم ، کرم و جودِ تو بخشید صفادرد بودم نظر لطف تو درمانم کرد