شمارهٔ ۵
سالها بر کف گرفتم سبحه صد دانه راتا ببندم زین فسون پای دل دیوانه را
سبحه صد دانه چون کار مرا آسان نکردکرد باید جستجو آن گوهر یکدانه را
سخت سست و ناتوان گشتم مگر نیرو دهدقوت بازوی مردان همت مردانه را
برفروز از می چراغی، من ز مسجد نیمه شبآمدم بیرون و گم کردم ره میخانه را
ساقی از درد قدح ما را نصیبی بخش نیزچون رسد نوبت بپایان گردش پیمانه را
ما گدایانرا طفیل خویش از این خوان کرمقسمتی ده، میشناسی گر تو صاحبخانه را
کعبه را بتخانه کردم من، تو ای دست خداآستینی برفشان و کعبه کن بتخانه را
واعظا افسانه کمتر گو که من از دایه نیزدر زمان کودکی بشنیدم این افسانه را