شمارهٔ ۴
هرشب من و دل تا سحر در گوشهٔ ویرانههاداریم از دیوانگی با یکدگر افسانهها
اندر شمار بیدلان در حقلهٔ بیحاصلاننی در حساب عاقلان نی درخور فرزانهها
از می زده سر جوشها از پند بسته گوشهاپیوسته با بیهوشها، خو کرده با دیوانهها
از خانمان آوارهها، در دو جهان بیکارهااز درد و غم بیمارها، از عقل و دین بیگانهها
از سینه برده کینهها، آیینه کرده سینههادیده در آن آیینهها عکس رخ جانانهها
سنگ ملامت خوردهها از کودکان آزردههادلزندهها تنمردهها فرزانهها دیوانهها
ببریده خویش از خویشتن بگسیخته از ما و منکرده سفرها در وطن اندر درون خانهها
نی در پی اندیشهها نی در خیال پیشههاچون شیرها در بیشهها، چون مورها در لانهها
چون گل فروزان در چمن چون شمع سوزان در لگنبر گردشان صد انجمن پر سوخته پروانهها
رخشان چه ماه و مشتری زاین گنبد نیلوفریتابان چو مهر خاوری از روزن کاشانهها
مست از می مینای دل، بنهاده سر در پای دلآورده از دریای دل بیرون بسی دُردانهها
گاهی ستاده چون کدو از می لبالب تا گلوگاهی فتاده چون سبو لب بر لب پیمانهها