شمارهٔ ۲۲۳
بخاطر از کسی باری ندارمبعالم با کسی کاری ندارم
در این گلشن که نزهتگاه جان استتعلق با گل و خاری ندارم
نباشد قصد آزارم کسی راکه با کس قصد آزاری ندارم
بجز نزهتگه جان و دل خویشهوای سیر گلزاری ندارم
مرا چون جز خرابی مقصدی نیستدگر حاجت بمعماری ندارم
نهفته نیست در جیبم زر و سیمکه بیم از دزد و طراری ندارم
کند عیبم برندی شیخ و زاهدمن از عیبی چنین، عاری ندارم
نه در مسجد پذیرندم نه در دیرکه تسبیحی و زناری ندارم
نشان از شید شیخ و زرق زاهدبغیر از دلق و دستاری ندارم
که در دست از متاع خر فروشانبجز پالان و افساری ندارم