شمارهٔ ۲۲۲
چنان دیوانه و بیهوش و مستمکه از مستی نمیدانم که هستم
تو پیمودی قدح عذرم درست استاگر می خوردم و ساغر شکستم
چو موج افتان و خیزان میروم مستولی بحرم اگر در خود نشستم
چو گردم گرد صحرا، لیک اگر بادنشیند از سرم، چون خاک پستم
چو تیرم بر هدف خواهم نشستنگر از دست کمانداران بجستم
چو ماهی میدوم با سر سوی بحرگر این صیاد بگذارد ز شستم
ز بام خود بدام خود فتادمگر از قید خودی جستم، برستم
خدا را ای خداوندان رحمتکه من دیوانه و حیران و مستم
ندارد قوت برخاستن پایبده ای راهرو دستی بدستم
تو بگشا کز ره بیدانشی منبدست خویش پای خویش بستم