شمارهٔ ۵۸
از داغ غمت هر که دلش سوختنی نیستاز شمع رخت محفلش افروختنی نیست
گرد آمده از نیستی این مزرعه را برگای برق! مزن! خرمن ما سوختنی نیست
در طوف حریمش ز فنا جامهٔ احرامکردیم که این جامه به تن دوختنی نیست
یک دانهٔ اشک است روان بر رخ زرینسیم و زر ما شکر که اندوختنی نیست
در مدرسه آموختهای گرچه بسی علمدر میکده علمیست که آموختنی نیست
خود را چه فروشی به دگر کس به خود، ای دل!بفروش اگر چند که بفروختنی نیست
گویند که در خانهٔ دل هست چراغیافروخته کاندر حرم افروختنی نیست