شمارهٔ ۲۴۶
با سبوی میفروشان دست بیعت داده ایممست و بیخود در خرابات مغان افتاده ایم
چون سبو از خود تهی گشتیم و حالی مدتی استسر بپای خم ز روی بیخودی بنهاده ایم
در پناه خم بجنگ شیخ سنگر بسته ایمگو بیا سنگی بزن ما چون سبو آماده ایم
در درون خم نهان همچون فلاطون حکیمسالها بودیم چون می حالی از خم زاده ایم
لوح دل را هر چه بود از صورت بیگانگانهمچو لوح کودکان شستیم و اکنون ساده ایم
مینهد آزادگانرا چرخ اگر بند بلاگو بیا بندی بنه ما را که نیز آزاده ایم
سیل انده را بگو آبادی ما را مدهبیم ویرانی، که عمری شد خراب از باده ایم
شیخنا ما را بتکفیر ارکنی تهدید و بیمره نیابی زانکه کفر و دین بیکره داده ایم