شمارهٔ ۲۴۵
باده پیش آر که ما گوش بغوغا ندهیمنقد امروز باندیشه فردا ندهیم
ما نداریم بجز یکدم و این یکدم راگر دهی ملک ثری تا بثریا، ندهیم
در نثار قدم باده کشان خاک کنیمنقد عمری که بدنیا و به عقبی ندهیم
جام کیخسرو و آئینه اسکندر راکه دل ماست، بصد کشور دارا ندهیم
وقت ما را مبر ایخواجه ببیهوده سخنباخبر باش که مازر بتماشا ندهیم
هر چه موجود بود غایت مقصود بودفکر و اندیشه بتصویر و تمنا ندهیم
دست از ما بکش ایخواجه که ما دست ادبجز بمینای می و ساغر صهبا ندهیم