شمارهٔ ۸۹
چون باده بجام است همه کار بکام استچون یار بدام است همه شهر غلام است
از سنگ نپرهیزد آنرا که نه جام استاز ننگ چه بگریزد آنکش که نه نام است
از سوخته پخته مجو اشکی و آهیدود آرد و آب آنکه هنوز اوترو خام است
ایمرغ دل اندر پی خال و خط خوبانبیهوده مرو دانه مپندار که دام است
گر خون دل ما بخوری باد حلالتلیک از کف اغیار مخور می که حرام است
چون خط غلامی بتو داده است حبیبتگر لطف کنی ور نه کنی باز غلام است