شمارهٔ ۳۲۱
زلفکا چند حیله ساز کنیتا بما ره حیله باز کنی
جادو ار نیستی، چسان خود راگاه کوتاه و گه دراز کنی
خویشتن را بهیکل طومارگاه پیچی و گاه باز کنی
گاه بر چشم یار حلقه زنیگاه با گوش دوست راز کنی
گه بیکسو کنی زچهرش خویشتا شب از روز امتیاز کنی
گه کنی خیرگی و بر رویشچنگ و چنگال خود دراز کنی
آخر ای خیره تا بکی شوخیبا رخ یار دلنواز کنی
سر ببرد هزار بارت یارخویش را باز سر فراز کنی
ای سیه زاغ حیله ور بچه روبا رخش کار جره باز کنی
دست ما کی بحلقه تو رسدکه تو با آفتاب ناز کنی
همچو هندو زهر کجا خورشیدمی بتابد بدو نماز کنی