شمارهٔ ۱۲۹
دست ساقی دوش در محفل درخت طور بودباده چون مصباح و مینا چون زجاج نور بود
پیر ما با یک قدح می، محو کرد از خاطرشهر چه از فضل و هنر زاهد بر او مغرور بود
بر زمین بیت المقدس شد خرابات مغانبر فلک نزد ملایک خانه معمور بود
تا کی آدم کشت، کرد ابلیس سیرابش بخوناین می گلگون که در جام است از آن انگور بود
چشم ساقی نیمه شب مست و سحرگاهان خرابوقت صبح از باده دوشین عجب مخمور بود
قسمت رندان شد از روز ازل جام الستشیخ و زاهد را اگر قسمت نشد معذور بود
هر که در میخانه بر گرد خم می زد طوافحج او مقبول بود و سعی او مشکور بود