گنج

شمارهٔ ۱۳۰

۸ بیت
یاد آنروزیکه کس را ره در این محضر نبودما و دل بودیم و غیر از ما کسی دیگر نبود
آشنا با لعل دلجوی تو هر شب تا سحروقت مستی جز لب ما و لب ساغر نبود
در خم زلف گرهگیر تو چون بند و شکناین همه دل ریخته بر روی یکدیگر نبود
جز زبان شانه و دست من و باد صبادست کس با زلف مشکین تو بازیگر نبود
زلف جادویت بدینسان جادوئی در سر نداشتچشم هندویت چنین طرار و حیلت گر نبود
قصه ها از بیوفائی های تو با عاشقانبر زبانها گفته شد لیکن مرا باور نبود
دوش در مستی بعزم کشتن ما خاست لیکمردم از حسرت که در دستش چرا خنجر نبود
چهر زرد و اشک گلگونم بها و قیمتیداشت در نزد تو و حاجت به سیم و زر نبود