شمارهٔ ۳۴۲
امروز مرا جام ز باده تهی استیگوشم همه بر گام ستور رهی استی
بی باده مرا زیستن امروز نشایدکاندرم بخرگاه بتی خرگهی استی
خرگاه بر افراشته، وز سبزه بگردشگسترده یکی سبز بساط شهی استی
گر سرو سهی نیست بدین باغ چه باک استچون قامت موزون تو سرو سهی استی
می نوش و مخمور انده گیتی که می ناباصل طرب و داروی بی اندهی استی
روزی بچنین خرمی ارشام کند مردبی باده، فرومایگی و ابلهی استی
می خور شب خور داد و میاسا که نشایدخسبید شبی را که بدین کوتهی استی
هم خواسته هم مجلس آراسته داردآن مرد که با طالع و با فرهی استی
آسایش و خوشی به جهان به ز همه چیزکاسایش و خوشی است که اصل بهی استی
باسایش درویش کجا خسبد سلطانبس فتنه که در تارک فرماندهی استی
آسوده ندیدم که زید مرد توانگربس مشغله در ترک کلاه مهی استی
زاهد که کند منع خردمند ز بادهبیدانشی و ابلهی و گمرهی استی
انبه نبود هوش و خرد در سر و مغزشموی زنخ هر که بدین انبهی استی
شعر من و شعر دگران نزد سخن سنجچون...زرده دهی استی