شمارهٔ ۳۴۳
تو از عالم جز این یکدم نداریجز این یکدم تو از عالم نداری
مده بیهوده نقد این دم از دستکه سرمایه جز این یکدم نداری
همه عالم غم و درد تو دارندز بیعاری تو درد و غم نداری
توئی اسکندر اما آینه ات نیستسلیمانی ولی خاتم نداری
نشان آدم از تعلیم اسما استتو غیر از اسمی از آدم نداری
چه میپوئی بگرد اسم اعظمکه تو اسمی ز خود اعظم نداری
بگرد نکته مبهم چه پوئیکه جز خود نکته ای مبهم نداری
مکن با کس عیان راز دل خویشکه غیر از خویشتن محرم نداری
دوای درد خود را هم ز خود جویکه جز از خویشتن مرهم نداری
اگر رستی تو از دستان این زالبمردی کم دل از رستم نداری