شمارهٔ ۳۴۱
آشکارا، روز طعن و لعن زندان میکنیشب نهانی روی در کوی لوندان میکنی
روزها بیگانه، شبها آشنائی، آفرینشیخنا بر تو که رندیها برندان میکنی
پابکش از بیخودی، بردار دست از بیخودانای مدلس چون تو کار خود پسندان میکنی
پیر گشتی، ریخت دندانت، ز لعل کودکانباب دندان می پسندی آب دندان میکنی
باده نوشانی که با ایشان کشی می تا سحراز ریاشان صبحدم در حبس و زندان میکنی
در حضور عامه با یاران همدم از جفاچهره را از سخت روئی همچو سندان میکنی
خویش را بر منبر و انبوه را بر ریش خویشای مزور تا بکی گریان و خندان میکنی
عیب رندان میکنی روز و شب از سالوس و زرقروز و شب باز آنچه رندان میکنند آن میکنی
لعن بر منبر مکن چندان بشیطان ای لعینهر چه شیطان کرده تو شیطان، دو چندان میکنی
با چنین عیب و دغل بر خلق کردی مشتبهکار را، شیخا مگر تو چشم بندان میکنی
اینهمه سهل است شیخا یک سخن دارم بتوتا بکی آزار جان مستمندان میکنی
دعوی هوش و خرد داری تو بیهوشا، چرااین همه نا بخردی با هوشمندان میکنی