شمارهٔ ۳۴۰
بده ایساقی بزم آنقدح هوش زدایکه بیک باره کند ریشه اندیشه ز جای
بده آن باده که در پرده سرا چون نوشندغم و اندوه نگردد بدر پرده سرای
بده آن باده که چون شاه و گدایش نوشندهم گدا شاه شود دردم و هم شاه گدای
شیخ گفتا که بود منع خدائی بادههرگز از لذت مستی نکند منع خدای
لذت زندگی ار خواهی پیوسته بگیرقدح هوش بر از دست بت هوش ربای
قدح باده به پیما بنوای نی و چنگرغم آن شیخ که پیوسته کند بادبنای
مطرب نغمه سرا را بسوی پرده سرایباز خوان تا رود این شیخک بیهوده سرای
بانگ این هرزه درائی که کند شیخ کبیربا تهی مغزی باشد بمثل بانگ درای
بده آنداروی اندیشه فکن را که خردنکند عیش جهان تا بود اندیشه گرای