گنج

شمارهٔ ۲۸۹

۶ بیت
نز خدایم میتوان بگریختننز خودی نیزم توان بگسیختن
زین تردد روز و شب کار من استناله و زاری و شور انگیختن
مانده ایم اندر تزلزل روز و شبگه بحق گاهی بخلق آویختن
عذب شیرین ریخت در ملح اجاجتا چه حکمت بود از این آمیختن
نیست ای سالک در این ره چاره اینفس سرکش را، بجز خون ریختن
کار هر کس نیست شمشیر جدالبر رخ نفس و هوا آهیختن