گنج

شمارهٔ ۲۷۱

۸ بیت
رفتی و رخ خوب تو را سیر ندیدیماز گلشن حسن تو گلی تازه نچیدیم
این لقمه بکام دگران بود، چرا مااز حسرت او این همه انگشت مزیدیم
اغیار زلعل تو دو صد بوس ربودندما خود لب خود را بصد افسوس گزیدیم
مرغان همگی آمده در دام فتادندسنگی بپر ما زدی از بام پریدیم
گویا همه افسانه و افسون زسخن بودهر وعده که از لعل لب دوست شنیدیم
تا شیر نخواهی تو ز پستان چنین زالمادر عوضش خون ز دل خویش مکیدیم
غیر از طمع خام نشد پخته در این دیگهر چیز در او زاتش سودا بپزیدیم
نه شوق بسر آمد و نه راه بپایانهر چند حبیبا به ره دوست دویدیم