گنج

شمارهٔ ۲۷۲

۸ بیت
در کوی دوست با غم و باشیون آمدیمبی مرحبا بدادن جان و تن آمدیم
عشاق جمله گر تن بی پیرهن شدندما را ببین که پیرهن بی تن آمدیم
ای کدخدای ده نظزی کن بر این گداکاخر نه بهر خوشه بر خرمن آمدیم
ما را نه حسرت است بگلچین نه باغبانما خود زبهر دیدن این گلشن آمدیم
گفتند میکشد همه کس را، بدین امیدتیغ و کفن ابر کف و بر گردن آمدیم
گفتم ز دیده چون بدلم راه کرده ای؟گفتا چه خور بخانه از این روزن آمدیم
نبود عجب اگر بسر کوی دوست مابا پای خویشتن ز پی کشتن آمدیم
دیدیم دوست دشمن جانیست با حبیبما هم بدین خیال بر دشمن آمدیم