گنج

شمارهٔ ۳۵۵

۸ بیت
در ده قدح باده که با زخم فراقیمرهم نشود دل مگر از رطل عراقی
دیروز مرا وصل تو گر ساقی جان بودامروز چه افتاد که شد هجر تو ساقی
می باز نگیری بگه وصل و گه هجرتو باقی و جام و خم و مینای تو باقی
از ما نکشی پای که با ما همه لطفیبا ما نشوی جفت که از ما همه طاقی
با مائی و بیمائی و نزدیکی و دوریچه تلخ و چه شیرین که گوارا ابمذاقی
مانند پری گاه نهان در دل شیشهچون شیشه می، گاه عیان بر لب طاقی
بی سابقه در محفل هر کس بنهی گاماز رحمت و از لطف که بی کرو نفاقی
من از تو ننالم، ز دل خویش بنالمتو جوهر دلداری و تو روح وفاقی