شمارهٔ ۳۱۱
در کفت دارم، دلی خارش بکن رارش بکنتا توانی روز و شب پیوسته آزارش بکن
نزد من چون جان شیرین گرچه می باشد عزیزدر نظر ای خسرو شکر لبان خارش بکن
گر لبی آب از لبت خواهد که آب زندگیستاز تعلل های بیحد، تشنه و زارش بکن
چون ستمگش بندگان نزد ستمگر خواجه گانخسته و بشکسته و بی قدر و مقدارش بکن
بنده ای بخشیدمت گر ناپسند افتد ترایا بکش یا بند کن یا بر سر دارش بکن
ور نمی باشد سزای بندگی، بهر فروشدر کف برده فروشان سوی بازارش بکن
نی که چو نین بنده را هرگز نمی شاید فروختسوی بازارش مکن آزار بسیارش بکن
نی مکن آزار بسیارش ولی در صلح و قهرگاه بیمارش پسند و گاه تیمارش بکن
چون بشد بیمار و رنجوریش افزون شد بدردنرگس بیمار مستت را پرستارش بکن
وعده وصلش بده اما بکن با او خلافهر چه میدانی دروغ و عشوه در کارش بکن
در شکنج طره هندو بزنجیرش ببنددر هوای نرگس جادو گرفتارش بکن
بنده چونین نمی افتد بدست ایخواجه اتخواجگی را هر چه میدانی سزاوارش بکن
نرگسی بیمار دارد از شراب لعل خویششربتی نوش و گوارا بهر بیمارش بکن
در برت راهش مده، پیوسته بنشان بر درتمنزل اندر سایه های پشت دیوارش بکن