شمارهٔ ۳۱۰
نکرده ای ببر ای سرو جامه گلگونکه گشته ای ز شهیدان خویش غرقه بخون
قباس سرخ ببر کرده ای نمیدانمو یا ز تاب بدن گشته جامه ات گلگون
رخت برنگ قبا، جامه ات بر تگ بدنبگو که گشته بدین دلبریت راهنمون
گرفتم از سر کوی تو پا برون آرمچگونه مهر تو از سر مرا شود بیرون
جهان زلیلی و مجنون فسانه ای دارندکنون توئی بجهان لیلی و منت مجنون
چسان برون رود از سر خیال روی توامکه همچو جان بتن و دل بسینه رفته درون
حبیب کار بدانجا کشیده از غم عشقکه سر نهیم بصحرا و پای در هامون