شمارهٔ ۳۰۹
چندانکه زیم با دل آسوده زیم منبی فکرت و اندیشه بیهوده زیم من
ای راحت جان و دل من زود بیاورآن باده آسوده که آسوده زیم من
چون راد خدا باده بمن داده، نشایددر رنج و غم از بوده و نابوده زیم من
فرسایدم اندیشه و انده، بمگوئیدز اندیشه و اندوه که فرسوده زیم من
فرموده خداوند که میزی بسلامتچونانکه خداوند بفرموده، زیم من
از پند حکیمانه سرودن چه برآیدچون پند حکیمانه به نشنوده، زیم من
با این شرف عنصر و با این گهر پاکحیف است که با دامن آلوه زیم من
زین غم که بدان گونه که بایست نباشمرخساره بخون جگر آلوده، زیم من
می نشمرم از عمر خود آنروز حبیباکبر دانش و بینش بنیفزوده، زیم من