شمارهٔ ۳۱۲
امروز امیر در میخانه تویی توفریادرس نالهٔ مستانه تویی تو
مرغ دل ما را که به کس رام نگرددآرام تویی، دام تویی، دانه تویی تو
آن مهر درخشان که به هر صبح دهد تاباز روزن این خانه به کاشانه، تویی تو
آن ورد که زاهد به همه شام و سحرگاهبشمارد با سبحهٔ صد دانه، تویی تو
آن باد که شاهد به خرابات مغان نیزپیموده به جام و خم و میخانه، تویی تو
آن غل که ز زنجیر سر زلف نهادندبر پای دل عاقل و دیوانه، تویی تو
ویرانه بود هر دو جهان نزد خردمندگنجی که نهان است به ویرانه، تویی تو
در کعبه و بتخانه بگشتیم بسی مادیدیم که در کعبه و بتخانه تویی تو
آن راز نهانی که به صد دفتر دانشبسیار از او گفته شد افسانه، تویی تو
بسیار بگوییم و چه بسیار بگفتیمکس نیست به غیر از تو در این خانه تویی تو
یک همت مردانه در این کاخ ندیدیمآن را که بود همت مردانه، تویی تو